انگلیسی در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 9:51 PM

سلاممممممممممممممممممممممممممممم خدمت همه برو بچه های باحال و گل...

 

خوبین..خوشین؟؟ سالمین؟؟ دماغتون چاغه..سرحال و سر کیفین؟؟

 

دلم اینهوااااااااااااااا واستون تنگ شده باور کنین...

 

اخه معلومه کجایین شماها؟؟ هرچی میام نیستین؟؟

 

خب خودم میدونم یه عالمه چوب و کتک + دوستان خشمگین ناک اینجا داره انتظارمو میکشه..دیگه لازم به توضیح نیست..بنده سابقه دارم خودم میدونم دیگه اینارو......

یه عالمه اتفاقات جورواجور هی از زمین و هوا واسم میرسید که تا میومد این مخ وامونده ما خودشو جمع و جور کنه باز یکی دیگه پشت سرش میومد..

خلاصه اینجوریا بود که من الان بید شرمنده دوستان عسیسم باشم که هی میومدن اینجا میخوردن به در بسته...

ببخشید دیگه خودتون...

خب حالا اومدم چی بگم مثلا؟؟ نیدونم والا...

اول اینکه اون دفترچه خدمته بود با اون واکسنای نامردش..یادتون کی پستش کرده بودم؟؟

نزدیکه یک ماهه..هیچ خبری ازش نیومده هنوز...مارو گذاشتن توو الافی شدید این نامردا...

اخرش شیطونه گولم میزنه که پاشم برم یه دونه کارت پایان خدمت شیک بخرم داشته باشم اینارم ولشون کنما......

خب اینم هویجوری مهز اطلاع گفتم اگه یه وقت خواستین برین سربازی بدونین این مرحله اولش چقدر طول میکشه...چقده من خوبما نه؟؟

 

دیگه شی بگم؟؟

اهان..در پی اون گواهینامهه بود..که اونور سالی گرفتیمش... خب ما یه از این ماشین گنده ها داریم..از نوع تریلیش... اونهفته ای این شریکمون که راننده اون ماشینه کار واسش پیش اومد من باید میرفتم بار میزدم.. حالا من این ماشین کوشمولواش به زور دنده عقب میرما اونوقت با این ماشین..خلاصه با داداشم رفتیم... از ساعت ۵ صبح تا ۴ بعد از ظهر معطلمون کردن که خب عادیه این معطلی..ولی به هر طریقی بود و با همه شوت بازیامون بارو زدیم..موفقیت کسب نمودیم...... بعدم خیلی ریلکس وقتی میخواستیم بیاییم خونه کنار گذر و اینارو بیخیال گشتیمو درست از وسط شهر با این ماشین گنده اومدیم تا خونه......وقتی رسیدیم خونه و شاهدان مارو مشاهده نمودند همگی دسته جمعی به این نتیجه رسیدن که خدا یه اپسیلون عقل در این کله ما ننهاده است... به به..به به... خب ساعت ۳:۳۰ اینا بود کامیون ازاد بود به من چه اصلندشم...ولی اگه اونجای که من رد شدم یه دونه از هاپوهای محترم!! حضور داشتن خودمو ماشینمو باهم اتیش میزدن اون وسط..دیگه کار به جریمه و اینا نمیکشید...

خلاصه اینم از شوت بازیای ما...

خببب..دیگه شی بگم؟؟

 

اهان..یه ۲۰ روزی هست یکی از اشناها یه نقشه ای داده به ما بکشیم واسش..

اینم اینقدر کارای جورواجور میریزه سرم از صبح تا شب که وقت نکردم اصلا نیگاش کنم بینم زمینش چه جوری هست و اینا...این بنده خدا هم چند دفعه تا حالا اومده دنبالش هر دفعه یه جوری ردش کردیم رفته..خلاصه دیگه یکی دوروزی هست کارام کمتر شد نشستم واسش کشیدم نقشهه رو قرار بود دیشب بیاد بگیره دیگه حتمی دیگه نیومد..نمیدونم قهر کرد بنده خدا و بیخیال شد چی شد..... ولی خداییش نقشه ای که واسش کشیدم به دل خودم خیلی نشسته نافرم...نقشه ای هم که به دل خودم بشینه میدونم حتما چیزه خوبیه.نمیخوام تعریف کنما..اصلا..ولی خودم یه حس خوبی دارم الان.....خدذا کنه اونم خوش بیاد...الته اگه بیاد بگیرتش..میاد حالا..اینم از کار نقشه خونه این بنده خدا...

 

خب دیگه چی بگم نداریم..تموم شد/...البته تموم نشدا ولی دیگه چیز قابل تو جهی نیست..حالا اگه یه چیزی یهویی یادم اومد و دیدم قراره با نگفتنش یهو لال از دنیا برم زودی میام و میگم...

 

خب دیگه فهلا ما بریم...

خداییش دارم میگم..دلتنگتون بودم خیلی خیلی...شرمندتون هستم که نبودم این مدت و بعضیا رو نگران کردم... ببخشید دیگه این داش ژیگولتونو...

 

مراقب خودتون باشین...خوش باشین...فعلا...

 

پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 10:18 PM

خسته ام...

 

همین...

 

 

 

تنهام که نمیزارین ؟؟؟

دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 9:35 PM

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام...سلام سلام...

خوفین؟؟ خب خداروشکر...

 

اول بگم که کامنتاتون پیش من تو همون صندوقچه چیزای با ارزشم پیش من محفوظه خیالتون راحت باشه که نخوردمشون... ولی چون باز اقای داداش زحمت کشیدن و کامپیوتر بیزبون که یه چند ماهی راحت بودو ویروسیش کردن اساسی نمیتونم به کامنتاتون جواب بدم..اومدم چند خط حرفامو بینیویسمو که دلم تنگولیده واستون تا بهدش که اینو درستش کنم بیام جواب بدم و تاییدشون کنم کامنتارو...بدبختی هم اینه اون ویروسی میکنه و قشنگ که داغون شد ایندفعه من با کمک پسر عمه جان باید بزنیم تو سر این کامی بیزبونو خودمون تا درستش کنیم......شیطونه میگه بزنم ناکارش کنما...

بعدش اینکه...

مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی و ممنونم به خاطر تبریکاتتون..مرسی واقعا...

 

خب همونطور که گفتم این هی خودش خاموش میشه روشن میشه ریستار میکنه دیگه هیچ ق غ ل ط ت ی نیست که نکنه  من زودی بگم چرت و پرتامو برم...

از ۵ شنبه صبح شروع کنم که اقا ما بعد مدتهای مدیدی رفتیم این دفترچه اماده به خدمت!!! رو پستش کنیم بعد به خاطر مشکل تنفسیم این پزشک معالجم تو فرمش نوشته مشکلمو بعد رفتم پستش کنم گفتن باید فرم درخواست معافی رو پرش کنی و بعدم پست کنی..(بیا یه بارم ما تو زندگی انسان وار رفتار کردیما اینا نزاشتن)خلاصه بخشنامه هم اومده جدیدا اینایی که درخواست معافی میدن اول قبل پست کردن مدارک باید واکسن بزنن..هیچی دیگه ماهم رفتیم فرتی واکسنو زدیم به رگ..اونم دوتا..یکی این بازو یکی اون بازو..بعد اونایی که اونجا بودن هی میگفتن نترسیدی؟؟ چطور بود..چرا میخندی خره؟؟ مام گفتیم بابا بیخیاللللل چیزی نمیشه که...کار نداریم تا شب اینور اونور بودیمو دنبال کارا شب که بیکار شدیم اومدیم بخوابیم دیدیم نع..مث اینکه یه چیزی میدونستن اون بد بختا..آی درد گرفته بود..آی درد گرفته بود.. خوابیدیم صبح پاشدیم دیدیم نچ بهتر نشده هیچ بدترم شده...درد سرتون ندم..به همه اون دردا تب و لرز خفن هم اضافه کنین..دیگه ما از پا افتادیم...عینهو این معتادای تو ترک(حالا من تجربه نکردمافکر بد نکنین..اینطوری که میگن) همه استخونام درد میکردم..شب رفتیم دکتر نسخه اماده گذاشته بود اونجا گرفتیم اومدیم بیرون تازشم ناهمرد یه امپول پنیسیلینم داده بود اونم نوش جان کردیم با اجازتون که هنوزم که هنوزه جاش درد داره خفنننن.. بهدش تا فرداش همینجور اون تب لرز بود دیگه یکم تو روز بهتر بود ولی شبش باز همون اش و همون کاسه...دوباردیدیم نع مث اینکه شوخی شوخی داره جدی میشه..باز به اسرار مهربانانه مامان جان رفتیم دکتر...خدا خیرش بده ایندفعه یه داروهای دیگه ای داد دیگه تا فردا بعد از ظهرش که دیروز باشه کمکمبهتر شدم امروزم دیگه به تشخیص دکتر ژ یگولو از خونه زدیم بیررون دنبال کارو بارامون..ولی ظهر خیلی سردرد داشتیم که اونم بیخیالش شدیم خودش خوب شد تا شب......قصه ما به سر رسید کلاغه بیشنمیدونم چه غلطی کرد رسید..نرسید.....

خلاصه که اینجوریا بود..

 

حالا هم این کامی یعنی داره منو..ببخشیدا بخشیدا روم تو تیفال گلاب به روتون داره جر میده بعدم خودشو... از بس همه غلطی داره میکنه... بقیه سخنها بماند برای بعد..که طبق معمول معلوم نیست کی...

 

مواظبت خودتون باشین تب نکنین مث من بشینن آمپولتون میزننا..گفته باشم...

یا حق...فعلا...

سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387 ساعت 11:19 PM

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام...

 

خوفین؟؟؟

 

میگما...

 

۲۷/۱/۸۷ هست امروز که دیگه الان اخراشه و داره تموم میشه...

 

الان امروز من به دنیا اومدم...یعنی امروز روز من بود..روز

مخصوص من...روز تولدم...

پارسالم گففتم..امروزمو دوست دارم خودم...همه ادما

دوست دارن به نظرم روز تولدشونو ولی خیلیا انکار میکنن...

 

 

خلاصه که وارد بیست و پنجمین سال زندگیم شدم امروز...

 

راستش یه جورایی خودم باورم نمیشه که من ۲۴ سال از

عمرمو پشت سر گذاشتم...فک میکنم خیلی عقبم از

زندگی...یه ۴..۵ سالی عقبم.هم حس میکنم که عقبم و هم

 اینکه واقعا هم عقبم..همینه که ناراحتم میکنه فقط..ولی

خب نباید مهم باشه واسم اینجوری که میگن..باید از این به

بعد و سعی کنم عقب نیفتم از خودم..زندگیم..روزگار...

 

 

ممنونم و خیلی مرسیی از بچه هایی که تبریک

گفتن...گیلاس خانومی..بهار..نگین که هنوزم شک داره که

کی یه اخرش این تولده من...مرسیییییییییی...

 

همین دیگه...اومدم بنویسم امروز تولدم بوده که یهو سال

دیگه یادم نره کی به دنیا اومدم...

 

فعلا...یا حق...

 

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387 ساعت 10:26 PM

سلام...... سلاممممممممم...سلام...

من دوست دارم سلام که میکنم این نیشم مث این نیش این یارو کله زرده اینجوری باز باشه... خوشتونم نمیاد نیاد...

 

حال و احوالات دوستان و سروران گرامی خوب هست ایشالا...؟؟

خب به سلامتی...

راستش اومدم اپ کنم ولی این مخ واموندم نمیتونه تمرکز کنه امشب و کاملا قاطیه... هرچی زور میزنم نمیشه...(بابا جون زورای خوب منظورم بود...)..یک اشفته بازاریه تو این مخ ما امشب که نگو...یعنی به ۲۰..۳۰ مورد مشغله ذهنی داره باهم فکر میکنه..بچم بیش فعال شده باز...

حالا چون تا اینجا اومدم و به عزیزم هم قول دادم اپ کنم امشب این چند خطو مینویسم تا این مخ بیش فعال ما ارومتر بشه بعد...

 

  تازشم هنوزم دندونپزشکی نرفتم همچنان و دارم درد میکشم خفن... دلتون بسوزهههه...

 

خب دیگه دارم چرت پرت میگم..برم بهتره...

خوش باشین..فعلا... برمیگردم..شاید فردا شب...